تا حالا شده قلب کسی رو بشکنید؟؟؟؟؟؟؟
بله من این کار رو کردم، با تمام بی رحمی قلب مهربونترین آدم دنیا رو شکستم. ولی اصلا قصد همچین کاری رو نداشتم. بعضی وقتها شرایط آدم رو وادار به کاری می کنه که اصلا تمایلی به انجام اون نداره ولی چه می شه کرد همیشه همونطور که ما می خوایم زندگی پیش نمی ره.
می دونم که اون شخص چقدر از من ناراحته اما امیدوارم که شرایط من رو درک کنه و بفهمه که چاره ای نداشتم با اینکه خیلی دوستش دارم و احترام زیادی براش قائلم اما تنها کاری که می تونستم در حقش کنم این بود که سعی کنم از زندگیش برم بیرون تا بتونه راحت تر ادامه بده. من هیچوقت دوست ندارم برای کسی مانع باشم اما ناخواسته داشتم در این مورد تبدیل به یک مانع اساسی می شدم پس بهتر دیدم با آوردن بهانه های مختلف خودم رو کنار بکشم تا دوست خوبم بتونه راحت تر تصمیم بگیره.
امیدوارم حرفام رو متوجه بشه و من رو ببخشه.
پ.ن 1 : دوستای گلم ببخشید که مدت نسبتا طولانی نبودم توی این مدت اینقدر اتفاقات مختلف افتاده که کاملا سر در گمم کرده امیدوارم که بعد از این بتونم بیشتر بهتون سر بزنم.
پ.ن 2 : از مجنون عزیزم خیلی ممنونم که این مدت منو تنها نذاشت امیدورام بتونم خوبی هاش رو جبران کنم.
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
می خوام که با دست خیال، خدا رو نقاشی کنم
رو زانوهاش اشک بریزم، هوا رو بارونی کنم
گریه کنم گذشتمو، سر روی پاهاش بذارم
بگم غریبم، بی نشونم، برس به دادم
می خوام رو تار و پود شب، مقصد و بی هدف برم
تو این هوای بی نفس، برم به آخر برسم
برم یه جایی که فقط، تو باشی و بی کسی هام
تو سرنوشت دست ببرم، بهشت و تا خودت بیا
تو نفس آخر عشق، تنهاتر از خدا شدم
اشکی نمونده تو چشام، با گریه بی وفا شدم
غصه شکسته دلمو، آخر این سفر کجاست
وقته بریدن منه، دلهره از دلم جداست
تنهاتر از خیال تو، دلو به دریا می زنم
منو صدا کن که می خوام، دل از جدایی بکنم
دستامو بگیر می دونم، تویی اون همیشه با من
اینه اون محال ممکن، مثل اشک شیشه و من
نوشته شده توسط مریم در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
امشب شبی است که تمام ملائکه چشم به زمین دوخته اند تا گلچین کنند انسانهای برتر را و رقم بزنند برایشان تقدیر یک سال را و خوش به حال کسانی که با دست پر امشب را سپری می کنند.
امشب شب مولای تنهایی هاست. امشب شب مولای نخل های کوفه است. امشب شب مولای چاه تنهایی هاست و امشب ، شب من و توست اگر قدر آن را بدانیم.
خیلی از ما آدما منتظر همچین شبی هستیم که یه نفر دستمون رو بگیره و نجاتمون بده از این منجلابی که توش گیر افتادیم خودم رو می گم که بعضی وقتا فراموش می کنم که برای چی به این دنیا اومدم و وظیفم چیه در قبال این همه محبت پروردگارم. آره ، امشب وقتشه . امشب باید دلم رو خالی کنم از تمام سیاهی ها، ازتمام پلیدی ها و از تمام کینه ها. امشب باید پاک بشم ، امشب باید خودم رو نجات بدم و بشم همونی که باید بشم.
مولای من، خیلی تنهام اما می دونم اگه دستم رو بگیری، اگه کمکم کنی و اگه شفاعتم رو کنی ،می تونم.
پس امشب تنهام نذار و دستم رو بگیر که بیشتر از هر وقته دیگه به کمکت نیاز دارم.
کمکم کن مولای مهربانی ها....
نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت
اگه یه روزی همه ی آدمای دنیا جمع بشن و بگن که فلانی داره بهت حقیقت رو می گه قول نمی دم که بتونم باور کنم. توی این مدتی که از زندگی ام می گذره اینقدر حرفای ضد ونقیض شنیدم که دیگه نمی تونم حرف کسی رو به راحتی باور کنم. نه اینکه نتونم با دیگران کنار بیام نه!!!! منظورم اینه که دیگه راحت نمی تونم به کسی اعتماد و حرفش رو خیلی زود باور کنم.
البته سعی می کنم که طرفم نفهمه اما این موضوع خودم رو خیلی عذاب می ده و از درون داغونم می کنه. آخه می دونید وقتی کسی که اونقدر دوستش داری و حاضریدهمه کار براش بکنید بهتون حقیقت رو نگه ... از دیگران چه توقعی می تونید داشته باشید.
پ.ن 1: البته من همه ی دوستام چه مجازی و چه غیر مجازی رو از صمیم قلب دوست دارم اینا فقط یه درد و دل ساده بود.
پ.ن 2: الان یه کم سبک شدم...
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
فرصتی در راه است، نمی دانم به آن می رسم یا از آن می گذرم اما می دانم که فرصتی در راه است...
وقتی این جمله رو خوندم اولش خیلی راحت از کنارش گذشتم اما بعد که یه ذره درباره اش فکر کردم فهمیدم واقعا همینطوره.
چند درصد از ما آدما قدر فرصت هایی رو که بدست می آریم ، می دونیم؟
اصلا چند درصد از ما می تونیم از فرصت هامون نهایت استفاده رو بکنیم؟
خیلی وقتا در بهترین شرایط قرار می گیریم و بهترین فرصت ها رو در اختیار داریم اما خیلی راحت و بدون اعتنا به اون شرایط از کنارشون می گذریم و سالها حسرت این رو می خوریم که ای کاش قدر شرایط رو بهتر می دونستیم. ممکنه بگید حرف تا عمل خیلیه. بله خودم می دونم . شاید من هم خیلی وقتا قدر فرصت هام رو ندونستم اما مهم اینه که راجع بهش فکر می کنم و تمام تلاش خودم رو می کنم که دفعه ی بعدی حتما از فرصت بدست اومده به نحو بهتری استفاده کنم تا در آینده کمتر افسوس از دست دادنش رو بخورم.
پ.ن : فرصت ها همانند قاصدک هایی هستند که بستگی داره شما اونها رو به کدوم طرف فوت می کنید پس سعی کنید بهترین مقصد رو برای فرودشون انتخاب کنید.
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه سوم شهریور 1387 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت
تا حالا شده بخواهید به کسی کمک کنید اما نشه؟
بعضی وقتا شما می دونید که کسی به کمکتون احتیاج داره و شما هم از صمیم قلب دوست دارید که کمکش کنید اما طرفتون " گدا " نیست که یه پولی بذارید کف دستش و همه چیز تموم بشه ، اون یه انسان خیلی محترمه که فقر باعث شده به این روز بیفته که حتی پول خرید دارو ، رو برای فرزند بیمارش نداشته باشه ، اون حتی از شما نمی خواد که کمکش کنید ولی شما کاملاً از حال و روزش می فهمید که چقدر درمونده است و چقدر نیاز به کمک داره اما از طرفی به خاطر اینکه شخصیتش خورد نشه و احساس حقارت نکنه نمی دونید چطوری جلو برید و کمکش کنید.
خیلی شرایط سختیه. برای من که بارها این موضوع پیش اومده ولی وقتی توی اون شرایط قرار می گیرم نمی دونم باید چه کار کنم، اگه کمکش کنم می ترسم ناراحت بشه و بگه " من گدا نیستم " ، اگه هم بی خیال از کنارش بگذرم با غوغایی که وجدانم به پا می کنه چه طوری کنار بیام؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
چند شب پیش داشتم یه مستند رو به طور اتفاقی که از شبکه ی 4 پخش می شد، می دیدم. مستند راجع به بچه های کوچکی بود که باید دوران خوش کودکی رو خیلی زود فراموش می کردند و به ناچار به استقبال بزرگسالی می رفتند.
کودکان معصومی که روزانه خیلی از اونها رو توی محل زندگی، توی خیابونا و خیلی از جاهای دیگه می بینیم اما خیلی راحت از کنارشون عبور می کنیم. توی مستند دوتا پسر بچه رو نشون می داد که با آکاردون ( یکی از آلات موسیقی ) آهنگ های زیبایی رو می زدند، بعضی از مردم دلشون به حالشون می سوخت و پولی بهشون می دادن ولی بعضی دیگه...
وقتی داخل یه شهر بازی رفتند و با حسرت به وسایل بازی که بچه های دیگه بدون هیچ دغدغه ی خاطری سوار می شدند نگاه می کردند دل آدم بدجوری به درد می اومد.
چرا ما اینقدر به اطرافمون کم توجه می کنیم، البته بیشتر منظورم به خودمه که گاهی خیلی غافل می شم و قدر شرایط و موقعیتی رو که توش قرار دارم نمی دونم.
نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت
توی این روزگاری که هیچکس به فکر دیگری نیست و هرکسی کار خودش رو می کنه چطور من توقع دارم که تو مثل من فکر کنی و مطابق سلیقه ی من رفتار کنی؟ اصلا چرا من همچین توقعی از تو دارم؟ تو هم یه آدمی که تفکرات و اعتقادات خاص خودت رو داری و روش زندگیت مربوط به خودته. پس من چرا می خوام تو رو شبیه خودم کنم؟
شاید به خاطر اینکه نمی خوام از دستت بدم و می خوام برای همیشه مال من باشی اما مگه همچین چیزی امکان داره؟ مگه می شه تو رو اسیر و دربند خودم کنم؟ تو هم بالاخره باید به زندگیت برسی و به آرزوهای بزرگت دست پیدا کنی. اما من دلم می خواد تو همیشه مال من باشی. مال خود خودم. دوست ندارم طرز فکرت با من فرق کنه، دوست دارم منو تو یکی باشیم. برای همیشه تا وقتی که زنده ایم. اما می دونم که محاله...
پ.ن 1 : اینا افکار قدیمی و پوسیده ی یک ذهن آشفته بود شما جدی نگیرید.
پ.ن 2 : بالاخره نمی شه که به همه ی آرزوهامون برسیم.
نوشته شده توسط مریم در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 8:46 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم از چی بنویسم؟ از کی بگم؟ اصلا چی بگم؟
خیلی وقتا برام پیش می یاد که نمی دونم باید چه کار کنم. مسلما همه ی ما، یه هدفی توی زندگیمون داریم و برای رسیدن به اون هدف حاضریم تمام سعی و تلاشمون رو بکنیم، اما من بیشتر وقتا هدفم رو گم می کنم. راستش یادم می ره که چی می خوام؟ برای چی دارم تلاش می کنم؟ شایدم می دونم ولی خودم رو به ندونم کاری می زنم. نمی دونم...........
هدف ها خیلی متفاوتند. هر آدمی با هر جنسیت و هر سلیقه ای یه هدفی داره:
یکی دلش می خواد بالاترین مدرک تحصیلی رو بگیره، یکی می خواد تو کارش بهترین باشه، یکی می خواد با یه مرد ایده آل ازدواج کنه، یکی دلش می خواد با دختری ازدواج کنه که یه خونواده ی اصیل داره، یکی بچه می خواد و یکی برعکس از بچه متنفره.............
می بینید که چقدر هدف ها یا بهتر بگم آرزوها با هم متفاوتند و بعضی وقتها کاملا ضدو نقیض همدیگه هستند. اما مهم اینه که ما چقدر برای رسیدن به اهداف و آرزوهامون تلاش می کنیم. آیا حاضریم برای دستیابی به خواستمون تن به هر کاری بدیم یا مثلا اگه بهش نرسیدیم می گیم تقدیر و خواست خدا بوده بدون اینکه تلاش لازم رو کرده باشیم؟
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت
اینقدر دلتنگم که نمی دونم چی بنویسم. اصلا قرار نبود که از دلتنگی هام اینجا چیزی بنویسم. می خواستم درباره مطلب دیگه ای آپ کنم اما نتونستم...........
احساس خوبی ندارم بعضی وقتا فکر می کنی داری به چیزی می رسی ولی وقتی با دقت نگاه می کنی می بینی همش یه سرابه و تو داری لحظه به لحظه ازش دورتر می شی. اصلا نمی دونم چرا اینطوری شدم...نه می دونم چرا ولی نمی خوام قبول کنم. همش دارم به خودم دروغ می گم...چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سخته بخوام حرف بزنم. امیدوارم بعد از خوندن نوشته هام بفهمه که منظورم چیه. میدونم نوشته هام خیلی درهمه ولی من اون چیزی رو می نویسم که توی ذهنم شکل میگیره الان ذهن من شبیه همین نوشته های درهمه.........
فقط از خدا می خوام بهم آرامش بده تنها چیزی که توی زندگیم همیشه از خدا خواستم این بوده که موقعی که مشکلی برام پیش می یاد آروم باشم تا درست بتونم فکر کنم........
خدایا آرومم کن.......
نوشته شده توسط مریم در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت
سالها پیش وقتی کسی از عشق برام حرف می زد، از بی تابیش در نبود عشقش و کلا هر چیزی راجع به عشق بهش می خندیدم و حرف و حالتش رو باور نمی کردم. تا اینکه....
به نظرم اون چیزی که باعث این می شه که عشق تبدیل بشه به یک چیزی شبیه نماد، رسیدن عاشق و معشوق به همدیگه نیست چه بسا اگه اینطوری بود و مثلا مجنون به لیلی اش می رسید و فرهاد به شیرین، دیگه از اون التهاب و شیدایی در راه عشق خبری نبود و این شخصیت ها هم برای ما تبدیل می شدن به آدم های معمولی که هر روز با اونا سرو کار داریم.
به نظرم شیرینی عشق در تلخی فراق و جداییشه. درسته که غم فراق یار عاشق و معشوق رو از پا درمی یاره اما اونا رو تبدیل می کنه به اسطوره ای مثل مجنون که در راه منزل لیلی هر خطری رو به جون خرید، اونا رو تبدیل می کنه به اسطوره ای مثل فرهاد کوه کن که صدای تیشه اش هنوز هم از کوه بیستون به گوش می رسه.
پ.ن 1 : به نظرم اسطوره شدن خیلی جذاب تره.
پ.ن 2 : تلخی جدایی مثل طعم تلخ قهوه می مونه که به مذاق بعضی ها سازگاره و از خوردنش لذت می برن و برای بعضی دیگه فکر به هم رسیدن مثل شیرینی شکر اون تلخی رو برطرف می کنه.
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 7:39 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون.
برایتان اتفاق های خوب را آرزومندم.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY